پارت هفتاد و هشتم :

لختی بعد وقتی هومن کمی آرام گرفت از آینه بغل نگاهی به ماشینی که در حال سبقت گرفتن بود انداخت و اضافه کرد:
- میدونی من امروز چقدر کار داشتم که باید انجام میدادم نگار؟... اما به خاطر تو همه رو کنسل کردم که با تو و سینا باشم. چون میخواستم تو رو خوشحال کنم. اما تو اصلا این چیزا رو نمیبینی.
نگاه ناباور و گیج نگار روی نیم رخ هومن سنگینی میکرد. مادر هومن چقدر خوب پسرش را میشناخت! گفته بود که

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    وای خدادلم کباب شد🥺🥺🥺🥺

    ۱۱ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    عزیزم❤️🌺

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️